رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

مثل یک مهاجر

1392/8/25 15:28
نویسنده : we
285 بازدید
اشتراک گذاری

وارد کوچه ثبت که می شم اولین خیابون می پیچم سمت چپ. اولین جایی که شد پارک می کنم که می بینم داره می خنده می گم چرا می خندین میگه آخه چادرت به این ماشین نمی آد . انگشت اشاره ام رو فشار می دم و صدا می پیچه ورود اداری . درو باز می کنم و می آم داخل. اون روبرو نشسته . احوال پرسی می کنیم و هنوز کیفمو روی میز نذاشتم می گه خانوم چایی حاضره . و قبل از این که جواب بدم می گه سه تا نامه داریم و پشت بندش میگه وقتی صبحونه تونو خوردین انجام بدین. این نامه های تکراری خسته کننده رو دوست ندارم. می شینم و زل می زنم به پوستر روبروم. عکس منو با یه زن کشاورز ته مزرعه داره . یادمه خیلی خوش ژست بود. عین همه زنای کشاورز آفتاب سوخته با دستای زمخت که وقتی عکسشونو می گیری خیلی قشنگن. ساندویچمو در میآرم و با اون یکی دست شماره اشو می گیرم: بگو واسه من چایی بریزن می آم بالا. با خوش خلقی می گه باشه و من راه می افتم . وقتی دم در می رسم جمله تکراری سه تا نامه داریم دوباره حالمو بد می کنه . از بس که تکرارین این نامه ها . از زیر درخت شاتوت می گذرم و چشمم می افته به با غچه سمت چپ. هر بار از جلوش گذشتم بهش گفتم آخه تو چرا هر کار می کنم بار نمی دی. درو باز می کنم و می بینم اون روبرو دارن صبحونه میخورن . با صمیمیت صبح بخیر می گن و منم در حالی که با لبخند جواب می دم می پیچم سمت پله ها . از پاگرد پایینو نگاه می کنم و به خودم می گم بهشون سر بزنم . از پله ها میآم بالا و از بین  نرده ها نگاه می کنم . اون روبرو نشسته و سرگرم کارشه. آخرین پله رو که می آم بالا به اتاق بسته روبرو خیره می شم و از خودم می پرسم اتاقش نیست .سمت چپ که می پیچم گوش میخوابونم و می بینم صداش داره می آد. از جلوی دستشوئی هاکه می گذرم یادم می آد روز اول کارم دستشوئی ها رو اشتباه رفته بودم . آخر سالن میرم توی اتاق. دو تا چهره خندون سلام می کنن. می شینم روی شیشه میز و می گم که آخرش این می شکنه . بعد من از رادین می گم واونا از مهدیار و سارا و رضا . چایی که می آد بهش می گم کی بشه تو رو یکی بپسنده دیگه چایی تعارف نکنی و میخندیم. تلفن زنگ می زنه ، سه تا نامه منتظرم هستن. غر می زنم و برمی گردم. از پله ها می آم پایین و از سالن می زنم بیرون که یکی به پنجره می زنه . نگاه می کنم به سمت سالن بالا. بعد چشمم مسیر پایینو دنبال می کنه و می بینم که صمیمانه سربه سرم گذاشته دست تکون می دم و از زیر درخت شاتوت می گذرم. اون روبرو دارن بار خالی می کنن.کارشون سخته می دونم . این طرف تر یکی وسط برگریزان سال نو رو تبریک می گه و اون یکی با ادب و احترام احوال پرسی می کنه . اون یکی می گه همشهری ما چطوره و من می گم عالیه .می رم توی اتاقم و میشینم روی صندلی و چشمم می افته به پوستر روبرو.کامپیوتر روشن می شه و پسوردو واردمی کنم . سه تا نامه با دست خط اون جلومه.دارم تایپ می کنم و از این تکرار بدم می آد .فکر می کنم که چقدر خوب بود اگه کمی فعال تر بودیم که از راه می رسه و می گه داره میره بیرون چیزی لازم ندارم؟ و من ماشین داغون پسرمو در می آرم و می گم که نمی دونمچطوری درست می شه. از پنجره اتاق به روبرو نگاه می کنم یکی اون روبرو داره کپی میگیره و انگشت من همچنان جملات تکراری رو  روی کیبورد می کوبه.......

چقدر گذشته؟ شش ماه . نه بیشتر یه چیزی نزدیک هشت ماه داره می شه .دیگه وقتی وارد کوچه ثبت می شم  نمی پیچم سمت چپ. اون روزهای
صمیمی خوب....اون همکارایی که همه جوره می شد روشون حساب کرد ....و رئیسی که هیچوقت فکر نمی کردم تا این حد بهم لطف کنه و با من همکاری کنه همه و همه مثل یه خواب از جلوی چشمم رژه می رن. حالا که کارم عوض شده و بالطبع بیشتر و بیشتر پیش پسرم هستم ...حالا که همه چیز به لطف کسی که خیلی جاها بهش مدیونم تغییرات خوبی داشته...من مثل یک مهاجرم....مثل یک مهاجر که هر چقدر دور برش آدمای بهتری باشن وتکنولوژی بالاتری باشه و همه چی عالی باشه باز وقتی با خودش تنها می شه دلش برای همون جای خراب و ناکاملی که بهش تعلق داشته تنگ می شه . منم مثل یک مهاجر دلم برای کوچه ثبت سمت چپ تنگ می شه . برای همه صورتهای صمیمی و غیر صمیمی . برای همه اونایی که عادت کردم هر روز ببینمش. برای همون سه نامه تکراری سر صبح. برای پوسترجلوی روم. برای کتری روی گاز قسمت کشاورزی . برای برگهای زرد درخت شاتوت . برای سر و صدای پرینتر اتاقم ، برای همه .....و آرزو می کنم ....کاش می شد ....یک روز دیگه .....فقط یک روز دیگه همه این خواب با تمام جزئیاتش ، با تمام آدمهاش تکرار می شد. کاش بازم پشت میزم می نشستم و تلفن می زدم به بهانه چایی. کاش بازم موقع صبحانه خوردن سلام می دادم وتوی پاگرد وامی ستادم . کاش بازم اتاق روبرو بسته بود و اتاق آخری دو تا صورت خندون منتظرم. کاش می شد کوچه ثبت به سمت چپ تکرار بشه ...فقط یک بار ...فقط یک روز برای من که حال و هوای یک مهاجرو دارم.

پسندها (1)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (5)

مامان ساراجون
27 آبان 92 13:01
سلام به رادین جون و مریم جونم عزیزم من هم دلم تنگ شده که از شیرین کاری های رادین برامون بگی با اون هیجانی که تعریف می کنی دلم تنگ شده برات گلم هر وقت دل تنگ ات میشم میام وبلاگ رادین و عکسهای رادین و شما رو نگاه می کنم و یاد خاطرات می افتم در طی این چند سال روزهای خوبی رو در کنار هم داشتیم انشاله هر جا هستی و هر کاری می کنی موفق باشی گلم پاسخ: ممنونم. منم دلم برات تنگ شده. ممنونم كه منو فراموش نكردي
پريسا
27 آبان 92 15:13
روزهای زندگی خیلی سریع میگذرن و رد میشن ما هم دلمون برات تنگ شده . برای هیجانت ، برای دقتت تو کارات و خلاقیتهات و برخورد گرم و صمیمی . هر روز بکامت باشه و شیرین . تو این روزهای سرد خانه دلت گرم باشه و آ قای صادقی کوچک و بزرگ خوش باشین . راستی آقای صادقی کوچک خیلی شبیه باباش شده
we
پاسخ
سلام پريسا جون. زيارتت قبول. ممنونم كه هميشه به من لطف داشتي و داري. اره اين فسقل خيلي شبيه باباش شده ولي من دوست داشتم شبيه خودم باشه و اخلاقش شبيه باباش بشه يه جورايي برعكس شده
مامان مهدیار
28 آبان 92 11:21
سلام مامان جون اول از همه رادین رو از طرف من یه ماچ بکن که اینقدر ملوس شده وروجک با اَن انگشتهای کوچکش پیانو هم می زنه قربونش بشم. صد دفعه بهت گفتم اینقدر به حمید نگاه نکن بچه شبیه آن می شه مگه به حرف کردی حالا نتیجه اش رو ببین (یکی می خواد این رو به خودم بگه) دلم خیلی برات تنگ شده مخصوصاً با این نوشتت که من رو بردی به آن موقعه هایی که پیشم بودی و با هم درد دل می کردیم ولی خوب مامان و دختری بودیم ها . حرفهای هم رو خوب می فهمیدیم و درک می کردیم. دلم برای آن دخترم گفتنات تنگ شده. آخه مامان جون منم دخترتم همش که نمیشه پیش رادین باشی پس من چی اینقدر تبعیض بینمون نذار منم مامان می خوام برای یک ساعت هم که شده بیا کوچه ثبت سمت چپ از درب که وارد شی درب دوم دو تا چشم هست که همیشه منتظرته بیا و دوباره بگو ( بگو چایی بیاره من میام) دوست دارم
we
پاسخ
منم خيلي دوستت دارم و دلم خيلي براي اون روزا تنگ مي شه. اما انگار تغييرات امكان ناپذيرن . منم هر روز چشم مي كشم كه يك نفر بياد و ياد تو رو با خودش بياره!
admin
3 آذر 92 10:27
طبق معمول خیلی خوب و پر محتوا نوشته شده وقتی یک نویسنده یک مطلبی مینویسه به نوعی با خصوصیات اخلاقی خود نویسنده در ارتباطه پس به راحتی میتونم بگم که مثل همیشه رک و ساده و روان نوشتی عینا مثل خودت انشاالله همیشه موفق باشی در ضمن من قبلا جوابت رو در مطلب زرررررررد براتون گذاشتم ،چون حوصله ات زود سر میره تکراری نمی نویسم. (جاده خاکی زدی این وبلاک رادین جانه داره کم کم تبدیل میشه به محلی برای دل نوشته های خودتا we!!! )
we
پاسخ
هي admin !دلم براي تو هم تنگ شده
علی
10 آبان 93 9:09
ما ادمها هر چقدر هم بزرگ بشیم افکارمون خیلی وقتها بچه گانه هست خیلی کودکانه و صادقانه پیامهایی که برایتان نوشته اند هست موفق باشید