مثل یک مهاجر
وارد کوچه ثبت که می شم اولین خیابون می پیچم سمت چپ. اولین جایی که شد پارک می کنم که می بینم داره می خنده می گم چرا می خندین میگه آخه چادرت به این ماشین نمی آد . انگشت اشاره ام رو فشار می دم و صدا می پیچه ورود اداری . درو باز می کنم و می آم داخل. اون روبرو نشسته . احوال پرسی می کنیم و هنوز کیفمو روی میز نذاشتم می گه خانوم چایی حاضره . و قبل از این که جواب بدم می گه سه تا نامه داریم و پشت بندش میگه وقتی صبحونه تونو خوردین انجام بدین. این نامه های تکراری خسته کننده رو دوست ندارم. می شینم و زل می زنم به پوستر روبروم. عکس منو با یه زن کشاورز ته مزرعه داره . یادمه خیلی خوش ژست بود. عین همه زنای کشاورز آفتاب سوخته با دستای زمخت که وقتی عکسشونو می گیری خیلی قشنگن. ساندویچمو در میآرم و با اون یکی دست شماره اشو می گیرم: بگو واسه من چایی بریزن می آم بالا. با خوش خلقی می گه باشه و من راه می افتم . وقتی دم در می رسم جمله تکراری سه تا نامه داریم دوباره حالمو بد می کنه . از بس که تکرارین این نامه ها . از زیر درخت شاتوت می گذرم و چشمم می افته به با غچه سمت چپ. هر بار از جلوش گذشتم بهش گفتم آخه تو چرا هر کار می کنم بار نمی دی. درو باز می کنم و می بینم اون روبرو دارن صبحونه میخورن . با صمیمیت صبح بخیر می گن و منم در حالی که با لبخند جواب می دم می پیچم سمت پله ها . از پاگرد پایینو نگاه می کنم و به خودم می گم بهشون سر بزنم . از پله ها میآم بالا و از بین نرده ها نگاه می کنم . اون روبرو نشسته و سرگرم کارشه. آخرین پله رو که می آم بالا به اتاق بسته روبرو خیره می شم و از خودم می پرسم اتاقش نیست .سمت چپ که می پیچم گوش میخوابونم و می بینم صداش داره می آد. از جلوی دستشوئی هاکه می گذرم یادم می آد روز اول کارم دستشوئی ها رو اشتباه رفته بودم . آخر سالن میرم توی اتاق. دو تا چهره خندون سلام می کنن. می شینم روی شیشه میز و می گم که آخرش این می شکنه . بعد من از رادین می گم واونا از مهدیار و سارا و رضا . چایی که می آد بهش می گم کی بشه تو رو یکی بپسنده دیگه چایی تعارف نکنی و میخندیم. تلفن زنگ می زنه ، سه تا نامه منتظرم هستن. غر می زنم و برمی گردم. از پله ها می آم پایین و از سالن می زنم بیرون که یکی به پنجره می زنه . نگاه می کنم به سمت سالن بالا. بعد چشمم مسیر پایینو دنبال می کنه و می بینم که صمیمانه سربه سرم گذاشته دست تکون می دم و از زیر درخت شاتوت می گذرم. اون روبرو دارن بار خالی می کنن.کارشون سخته می دونم . این طرف تر یکی وسط برگریزان سال نو رو تبریک می گه و اون یکی با ادب و احترام احوال پرسی می کنه . اون یکی می گه همشهری ما چطوره و من می گم عالیه .می رم توی اتاقم و میشینم روی صندلی و چشمم می افته به پوستر روبرو.کامپیوتر روشن می شه و پسوردو واردمی کنم . سه تا نامه با دست خط اون جلومه.دارم تایپ می کنم و از این تکرار بدم می آد .فکر می کنم که چقدر خوب بود اگه کمی فعال تر بودیم که از راه می رسه و می گه داره میره بیرون چیزی لازم ندارم؟ و من ماشین داغون پسرمو در می آرم و می گم که نمی دونمچطوری درست می شه. از پنجره اتاق به روبرو نگاه می کنم یکی اون روبرو داره کپی میگیره و انگشت من همچنان جملات تکراری رو روی کیبورد می کوبه.......
چقدر گذشته؟ شش ماه . نه بیشتر یه چیزی نزدیک هشت ماه داره می شه .دیگه وقتی وارد کوچه ثبت می شم نمی پیچم سمت چپ. اون روزهای
صمیمی خوب....اون همکارایی که همه جوره می شد روشون حساب کرد ....و رئیسی که هیچوقت فکر نمی کردم تا این حد بهم لطف کنه و با من همکاری کنه همه و همه مثل یه خواب از جلوی چشمم رژه می رن. حالا که کارم عوض شده و بالطبع بیشتر و بیشتر پیش پسرم هستم ...حالا که همه چیز به لطف کسی که خیلی جاها بهش مدیونم تغییرات خوبی داشته...من مثل یک مهاجرم....مثل یک مهاجر که هر چقدر دور برش آدمای بهتری باشن وتکنولوژی بالاتری باشه و همه چی عالی باشه باز وقتی با خودش تنها می شه دلش برای همون جای خراب و ناکاملی که بهش تعلق داشته تنگ می شه . منم مثل یک مهاجر دلم برای کوچه ثبت سمت چپ تنگ می شه . برای همه صورتهای صمیمی و غیر صمیمی . برای همه اونایی که عادت کردم هر روز ببینمش. برای همون سه نامه تکراری سر صبح. برای پوسترجلوی روم. برای کتری روی گاز قسمت کشاورزی . برای برگهای زرد درخت شاتوت . برای سر و صدای پرینتر اتاقم ، برای همه .....و آرزو می کنم ....کاش می شد ....یک روز دیگه .....فقط یک روز دیگه همه این خواب با تمام جزئیاتش ، با تمام آدمهاش تکرار می شد. کاش بازم پشت میزم می نشستم و تلفن می زدم به بهانه چایی. کاش بازم موقع صبحانه خوردن سلام می دادم وتوی پاگرد وامی ستادم . کاش بازم اتاق روبرو بسته بود و اتاق آخری دو تا صورت خندون منتظرم. کاش می شد کوچه ثبت به سمت چپ تکرار بشه ...فقط یک بار ...فقط یک روز برای من که حال و هوای یک مهاجرو دارم.


مثل یک مهاجر 
